۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه

 جای شاگرد نشسته بودم. عقب بود بین میم و نین. با من حرف نمی زد، منم غصه ام شده بود از بی احساسی و بی عاطفگیش. از اینکه میگفت میم رو دوست نداره ولی هرجا می رفت با ریز جزئیات اطلاع می دادش. غصه ام شده بود از خیلی چیزای دیگه...نمی دونم چی شد داشتن می بردنش از تو ماشین... با اینکه نه کنارم بود نه دوسم داشت اشک تو چشام جمع شد.ماتم برد، سرم رو از بین دوتا صندلی جلو عقب بردم و نگاش کردم. از همون عقب ماشین از بین دو تا صندلی بی اعتنا به بغل دستی هاش، سرش رو آورد کنار گوشم و گفت:" دیگه اینجوری فکر نکنیا" بوسم کرد و دیگه هیچی ندیدم....انرژی فراوونی گرفتم که هنوزم اثرش هست. خواب خوبی بود انقدر که اصن برام مهم نیست چپ بوده یا راست...همین که بوده یعنی بوده.