زمستون بود. آسمون بنفش آبي شده بود، اونجوري كه انگار از اومدن برفي خبر ميداد كه هيچ وقت نميومد. انگارغده ِ تو دلش گنده شده بود وهمونجا تركيده بود. كليد رو زد و چراغ رو روشن كرد. احساس سرما كرد. ژاكت سرمه اي رو بيشتر دور خودش پيچيد. از بيرون صدايي ميومد. حتماً "خدا بزرگ است" ِ هر شبه. پتو سفري رو برداشت وانداخت دورش. نه،اين صداي معمولي هر شب نبود. رفت طرف پنجره. گوش كرد...صداي جيغ. نگران شد. سعي كرد بدون اينكه پنجره رو باز كنه ببينه چه خبره. دماغشو چسبوند به پنجره. نميشد. فقط چشمهاي خودش رو توي شيشه ميديد، بدون اينكه از سروصداها سردربياره. صدا به فرياد تبديل شده بود. دلش ريخت. يعني چي شده ؟ امروز بيست و پنجم ه، خبري نيست. يعني ميشه قراري باشه و من بيخبر باشم؟ ياد ِ دستاش افتاد كه هفته پيش خوني شده بود. اشك تو چشاش جمع شد. ميترسيد پنجره رو باز كنه و روي آسفالت خيابون خون تازه ببينه. صداها داشت بيشتر و بيشتر ميشد. بايد باز ميكرد وگرنه تا صبح خوابش نميبرد. دوربينش رو آورد كه از لحظه به لحظه صحنه ها فيلم بگيره. دست راستشو گذاشت روي دكمه ريكورد و با دست چپش دستگيره پنجره رو چرخوند. صداي جيغ و ويغ چند تا دختر نوجوون ميومد. واي، بچه هاي مدرسه اي رو ديگه چرا!دوربين رو به سمت صدا گرفت. زوم كرد رو جايي كه صدا ميومد. چشماشو باز كرد ببينه چه خبره، كيا اونجان...هيچكس!فقط چند تا دختر كه بالا پائين ميپريدن ولي يه چيزي..هيچ لباس پلنگي اي اون دورو بر نبود. دوربين رو زوم كرد روي صورت يكي از دخترا. سرشو به سمت آسمون گرفته بود و چشماش برق ميزدند. اون داشت ميخنديد. از ته دل. دوربين رو گذاشت كنار. كله اش رو برد بيرون و رو به بالا گرفت و چشماشو باز كرد كه ببينه اون دختر چي ميببينه. يكدفعه يه چيزي عين پودر سفيد افتاد تو چشمش. يكي ديگه، بازم يكي ديگه توي چشم راست.... ماتش برده بود، همين؟ زد زير گريه:" آخه احمقاي كثافت برف كجاش خوشحالي داره!!!"
يه نوشته يا از زندگي ميگه يا از مرگ. هرموضوع ديگه اي به نوعي جزو يكي از اين دو حساب ميشند.


