۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه


زمستون بود. آسمون بنفش آبي شده بود، اونجوري كه انگار از اومدن برفي خبر ميداد كه هيچ وقت نميومد. انگارغده ِ تو دلش گنده شده بود وهمونجا تركيده بود. كليد رو زد و چراغ رو روشن كرد. احساس سرما كرد. ژاكت سرمه اي رو بيشتر دور خودش پيچيد. از بيرون صدايي ميومد. حتماً "خدا بزرگ است" ِ هر شبه. پتو سفري رو برداشت وانداخت دورش. نه،اين صداي معمولي هر شب نبود. رفت طرف پنجره. گوش كرد...صداي جيغ. نگران شد. سعي كرد بدون اينكه پنجره رو باز كنه ببينه چه خبره. دماغشو چسبوند به پنجره. نميشد. فقط چشمهاي خودش رو توي شيشه ميديد، بدون اينكه از سروصداها سردربياره. صدا به فرياد تبديل شده بود. دلش ريخت. يعني چي شده ؟ امروز بيست و پنجم ه، خبري نيست. يعني ميشه قراري باشه و من بيخبر باشم؟ ياد ِ دستاش افتاد كه هفته پيش خوني شده بود. اشك تو چشاش جمع شد. ميترسيد پنجره رو باز كنه و روي آسفالت خيابون خون تازه ببينه. صداها داشت بيشتر و بيشتر ميشد. بايد باز ميكرد وگرنه تا صبح خوابش نميبرد. دوربينش رو آورد كه از لحظه به لحظه صحنه ها فيلم بگيره. دست راستشو گذاشت روي دكمه ريكورد و با دست چپش دستگيره پنجره رو چرخوند. صداي جيغ و ويغ چند تا دختر نوجوون ميومد. واي، بچه هاي مدرسه اي رو ديگه چرا!دوربين رو به سمت صدا گرفت. زوم كرد رو جايي كه صدا ميومد. چشماشو باز كرد ببينه چه خبره، كيا اونجان...هيچكس!فقط چند تا دختر كه بالا پائين ميپريدن ولي يه چيزي..هيچ لباس پلنگي اي اون دورو بر نبود. دوربين رو زوم كرد روي صورت يكي از دخترا. سرشو به سمت آسمون گرفته بود و چشماش برق ميزدند. اون داشت ميخنديد. از ته دل. دوربين رو گذاشت كنار. كله اش رو برد بيرون و رو به بالا گرفت و چشماشو باز كرد كه ببينه اون دختر چي ميببينه. يكدفعه يه چيزي عين پودر سفيد افتاد تو چشمش. يكي ديگه، بازم يكي ديگه توي چشم راست.... ماتش برده بود، همين؟ زد زير گريه:" آخه احمقاي كثافت برف كجاش خوشحالي داره!!!"

يه نوشته يا از زندگي ميگه يا از مرگ. هرموضوع ديگه اي به نوعي جزو يكي از اين دو حساب ميشند.

۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

خواب ميديدم لاغر شدم، گونه ام زده بود بيرون. كچل كچل بودم. انگار كه مريض بودم خيلي مريض بودم، چم بود نفهميدم، ولي يادمه كه ميگفتن به همين زوديا ميميرم. بعد يادمه با دوستام سوار چندتا ماشين بوديم و داشتيم ميرفتيم  سفر. با دوستايي كه هميشه دلم ميخواست با همشون با هم برم سفر.بدون اينكه كسي از وجود اون يكي ناراحت باشه. آرش هم بود و حتي آناهيتا. من خيلي خوشحال بودم، خيلي،اگه همونجا ميمردم هيچ ناراحتي اي نداشتم، انگار آرزوي ديگه اي نداشتم.انگار بقيه فقط به خاطر من اومده بودند، به خاطر مرگ من كه قبل از اون شاد باشم. همه چي داشت خوب پيش ميرفت اما برا صبحونه كه وايساديم دعواي بدي شد، در حد بزن بزن و يقه گرفتن و فحش دادن. تو اون هيري ويري من اونارو نگاه ميكردم و گريه ميكردم. به خودم فحش ميدادم. جونم از بدنم رفت و چشمام خيره شد. من اونجا اون وسط مرده بودم و اونا هنوز درحال دعوا كردن بودند. توي اون لحظه آخر نگاهم كه تو دوربين افتاد ميتونستم بخونم كه چقدر از آرزوم پشيمونم. باعث شده بودم دوستام به جون هم بيفتند... از خواب كه پريدم ديدم گونه هام خيسند، با خودم گفتم تا وقتي بتوني خودت، تنها، زندگيتو بكن، بزار بقيه ام زندگيشونو بكنند.عهد بستم اگه يه موقعي كچل شدم برم توي اون كلبه چوبي وسط جنگل هاي عباس آباد بمونم.

۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

 چشماتو باز ميكني و از خواب بيدار ميشي، بعدِ چند ثانيه، يهو ميببيني هيچي تو ذهنت نيست، براي امروز، فرداش، بعد غلط ميزني و چشماتو مي ببندي. دفعه بعد كه چشماتو باز ميكني دو ساعت گذشته...بازم هيچي.تا شب تو تخت افتادي و از اين دنده به اون دنده. ديگه حتي خيال و رويا هم نميتونند كمك كنند ته ته دلت يه نور كوچولو بيفته. ديگه هيچي و هيچكي نيست كه به خاطرش به خودت تكون بدي. اينجاست كه دستت ميره به كمد دواها  و ده بيست تا قرص ميندازي تو آب، آخه انقدرم شجاعت نداري كه كاتر رو برداري،و انقدر احمق و خيالاتي هستي كه بالاي كوه و توي دشت و صحرا، معني دقيق واژه زندگي مياد توي سرت.  

۱۳۸۸ دی ۴, جمعه



بابا ما خيلي شرمنده شديم كه!خيلي سريع داره آرزوهامون جون ميگيره!الان با گوشاي دراز شده  ام دارم كلي حال ميكنم، عمرن تا پس فردا بكنمشون!خيلي چاكريم داداش!فرستاديمون آسمون. فكر كنم ميدوني جنبه ندارم آرزوهاي عشقيم رو اصلن نگاه نميكني، ولي خيالي نيست!:)) ما مخلصيم م م م م، بخصوص حالا با گوشاي درازشده امون!


عاش ش ش ش ش ش ش قتم م..:)) با همين گوشاي جنيم!

۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

 مجبوري براي اينكه زمان بگذره خوب باشي، جالبه!خوبه!همه بهت وصلند و با يه تلنگر تو همه چي از اين رو به اون رو ميشه. پس باش!
كلن هيچي و همين عاليه، ما كه راضي ايم!

۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

1.من آدم دوست داشتني اي هستم؟
2. ام...نه زياد.ميدوني آدم خوبي هستي ولي اين كه بشه دوستت داشت رو...راستش شك دارم.

گم شو بابا، خيلي هم دوست داشتني و قابل دوستي هستم، خفه.

۱۳۸۸ آذر ۲۷, جمعه

ميم عزيزم. خيلي سعي كردم خودم رو جاي يكي از دوستات جا بدم. خيلي سعي كردم با حرفام، رفتارام بگم كه برام مهمي ولي تو هيچوقت نخواستي منو به عنوان دوست قبول كني. م جان وقتي حرف مي زني و دستاتو با اون حالت دلربا تكون ميدي، همه قند تو دلشون آب ميشه، همه دوستت دارن، نميخواي داشته باشن بحثي نيست ، تصميم با خودته، ولي لااقل آدمارو به بازي نگير. اگه يكي رو امروز دوست خودت ميدوني مجبوري اين رابطه رو فردا هم داشته باشي، چون يارو تمام روز از فكر اينكه ميم اونو به حسا ب آورده تو آسمونها بوده، و فردا از اول "سلام " رو به عنوان يكي از دوستاي ميم ميده. ميم جان از من گذشته ولي تو هنوز وقت داري، ميتوني كه حيف نشي، فقط بايد بتوني اون مغز خرابت رو درست كني. بايد سعي كني از هرچي آلودگي و كثافت و فكراي ناجور دورش كني.

۱۳۸۸ آذر ۲۴, سه‌شنبه



موبايل هركي رو بگيري دستت هي نگاهت ميكنه، هي مياد بالا سرت وايميسته ببينه كجا ميري، چيكار ميكني، نكنه يه وقت بري تو اينباكس هاش و اس.ام.اس هاي ارزشمند و محترم و خصوصيش رو بخوني. يه شب خوابم نميبرد و دستم رفت به موبايلم توي اينباكس پر از اس.ام.اس دنبال يه اس.ام.اس اي ميگشتم كه خوشحالم كنه يا به قول آرش كه بعضي وقتا ميگه قند تو دلم آب كنه، شايد چهار پنج  تا از بين اونهمه اس.ام.اس. اونم نه در اون حد كه خصوصي تلقي بشن. ولي با اينحال خيلي خيلي اين چندتارو دوست دارم. چيز خاصي هم نيستن ولي هركدوم يادآوره يه دوره از جوونيم اند.از اونيكه از روكش ماشين و پرده و غالب شدن و خط افتادن ميگه تا اوني كه توصيه ميكنه پله پله برم، از آقاي "آ" شروع كنم تا به "ب" برسم. گاهي وقتا دلم ميسوزه كه هيچ حريمي دورم ندارم. گاهي هم خوشحال. زندگيه ديگه.
ديشب آخرين شبي بود كه باهم خوابيديم ومن از امروز صبح براي هميشه تو قلبم نگهت داشتم و امشب احساس ميكنم كه چقدر سنگيني.اونقدر كه داري قلبم رو جر ميدي. 

۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

اگر قرار بود يك اتومبيل باشيد، دلتان مي خواست كدام باشيد؟

1) يك اتومبيل بوگاتي كلاسيك كه توسط صاحبش با علاقه و دقت نگهداري و محافظت مي شود.

2)يك اتومبيل فراري مدونا كه از پاريس تا داكار مسابقه سرعت مي دهد.

از اين به بعد يه سري پست ها به فرد خاص نوشته ميشه. با اسم يا بي اسم. برا دل خودم ميخوام با آدما اينجا اينجوري به صورت نوشتاري حرف بزنم.

۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

نمي شه گفت جن گير رو دوست نداشتم، ولي اونجوري نبود كه بتونم توصيه اش رو به بقيه بكنم. يعني خودم با يه سري چيزاش حال ميكردم. با بچه جن ها، با مرمر و منگنه، از همه بيشتر منگنه، با اون دستاي كجكيه جنيش و يه سري چيزاش رو اعصابم بود، سيامك صفري، با اينكه ميگن شاخ الانه تئاتره، تيكه هاي كمدي مزخرف صفري گونه اش.شايد من اصلن آدم خوبي براي نظر دادن نيستم ولي خوب نظر هركي به خودي خود ارزش داره.اونجا كه روي اون پله ها نشسته بودم، فكر ميكردم،و يهو ديدم چقدر احساسات و آرزوهام كوچيكن.عاشق اين بودم كه يه روز،من جاي اون بچه جن ها توي صحنه بودم. توجه كن، جاي بچه جن نه حتي جاي چنگيز يا پري. مثل كتاب هري پاتر كه دوست داشتم جاي جيني، يا دمبلدور بودم نه هري يا هرميون.مغز كوچيك من. ولي من اين مغز كوچيكمو دوست دارم. خيلي.