۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

خواب ميديدم لاغر شدم، گونه ام زده بود بيرون. كچل كچل بودم. انگار كه مريض بودم خيلي مريض بودم، چم بود نفهميدم، ولي يادمه كه ميگفتن به همين زوديا ميميرم. بعد يادمه با دوستام سوار چندتا ماشين بوديم و داشتيم ميرفتيم  سفر. با دوستايي كه هميشه دلم ميخواست با همشون با هم برم سفر.بدون اينكه كسي از وجود اون يكي ناراحت باشه. آرش هم بود و حتي آناهيتا. من خيلي خوشحال بودم، خيلي،اگه همونجا ميمردم هيچ ناراحتي اي نداشتم، انگار آرزوي ديگه اي نداشتم.انگار بقيه فقط به خاطر من اومده بودند، به خاطر مرگ من كه قبل از اون شاد باشم. همه چي داشت خوب پيش ميرفت اما برا صبحونه كه وايساديم دعواي بدي شد، در حد بزن بزن و يقه گرفتن و فحش دادن. تو اون هيري ويري من اونارو نگاه ميكردم و گريه ميكردم. به خودم فحش ميدادم. جونم از بدنم رفت و چشمام خيره شد. من اونجا اون وسط مرده بودم و اونا هنوز درحال دعوا كردن بودند. توي اون لحظه آخر نگاهم كه تو دوربين افتاد ميتونستم بخونم كه چقدر از آرزوم پشيمونم. باعث شده بودم دوستام به جون هم بيفتند... از خواب كه پريدم ديدم گونه هام خيسند، با خودم گفتم تا وقتي بتوني خودت، تنها، زندگيتو بكن، بزار بقيه ام زندگيشونو بكنند.عهد بستم اگه يه موقعي كچل شدم برم توي اون كلبه چوبي وسط جنگل هاي عباس آباد بمونم.

۱ نظر:

ناشناس گفت...

مثل اینکه اولین مشتریت خودمم!:دی
منم تو دعوا ها بودم؟:-اس اس
بقیه شم بعدن می گم!!!:پی