۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

 چشماتو باز ميكني و از خواب بيدار ميشي، بعدِ چند ثانيه، يهو ميببيني هيچي تو ذهنت نيست، براي امروز، فرداش، بعد غلط ميزني و چشماتو مي ببندي. دفعه بعد كه چشماتو باز ميكني دو ساعت گذشته...بازم هيچي.تا شب تو تخت افتادي و از اين دنده به اون دنده. ديگه حتي خيال و رويا هم نميتونند كمك كنند ته ته دلت يه نور كوچولو بيفته. ديگه هيچي و هيچكي نيست كه به خاطرش به خودت تكون بدي. اينجاست كه دستت ميره به كمد دواها  و ده بيست تا قرص ميندازي تو آب، آخه انقدرم شجاعت نداري كه كاتر رو برداري،و انقدر احمق و خيالاتي هستي كه بالاي كوه و توي دشت و صحرا، معني دقيق واژه زندگي مياد توي سرت.  

هیچ نظری موجود نیست: