۱۳۸۸ آذر ۲۷, جمعه

ميم عزيزم. خيلي سعي كردم خودم رو جاي يكي از دوستات جا بدم. خيلي سعي كردم با حرفام، رفتارام بگم كه برام مهمي ولي تو هيچوقت نخواستي منو به عنوان دوست قبول كني. م جان وقتي حرف مي زني و دستاتو با اون حالت دلربا تكون ميدي، همه قند تو دلشون آب ميشه، همه دوستت دارن، نميخواي داشته باشن بحثي نيست ، تصميم با خودته، ولي لااقل آدمارو به بازي نگير. اگه يكي رو امروز دوست خودت ميدوني مجبوري اين رابطه رو فردا هم داشته باشي، چون يارو تمام روز از فكر اينكه ميم اونو به حسا ب آورده تو آسمونها بوده، و فردا از اول "سلام " رو به عنوان يكي از دوستاي ميم ميده. ميم جان از من گذشته ولي تو هنوز وقت داري، ميتوني كه حيف نشي، فقط بايد بتوني اون مغز خرابت رو درست كني. بايد سعي كني از هرچي آلودگي و كثافت و فكراي ناجور دورش كني.

هیچ نظری موجود نیست: