نمي شه گفت جن گير رو دوست نداشتم، ولي اونجوري نبود كه بتونم توصيه اش رو به بقيه بكنم. يعني خودم با يه سري چيزاش حال ميكردم. با بچه جن ها، با مرمر و منگنه، از همه بيشتر منگنه، با اون دستاي كجكيه جنيش و يه سري چيزاش رو اعصابم بود، سيامك صفري، با اينكه ميگن شاخ الانه تئاتره، تيكه هاي كمدي مزخرف صفري گونه اش.شايد من اصلن آدم خوبي براي نظر دادن نيستم ولي خوب نظر هركي به خودي خود ارزش داره.اونجا كه روي اون پله ها نشسته بودم، فكر ميكردم،و يهو ديدم چقدر احساسات و آرزوهام كوچيكن.عاشق اين بودم كه يه روز،من جاي اون بچه جن ها توي صحنه بودم. توجه كن، جاي بچه جن نه حتي جاي چنگيز يا پري. مثل كتاب هري پاتر كه دوست داشتم جاي جيني، يا دمبلدور بودم نه هري يا هرميون.مغز كوچيك من. ولي من اين مغز كوچيكمو دوست دارم. خيلي.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر